تنها نگاه است که می ماند...

امروز شوهر خواهر من از طرف پلیس به جرم آدم ربایی تا مرز دستگیری هم رفت!

هیچ شوخی و ایهام و طنزی در جمله ی بالا نیست!

حالا ماجرا چیست؟

عرض میکنم!

.

.

.

ساعت 12 ظهر- اطراف مازندران

قرار می شود سری به شهر بزند و باکی پر کند که شب در جاده نماند!

از آقا زاده اصرار که من هم بیایم از ایشان انکار که اینجا باش اگر مادرت کاری داشت انجام بدهی!

خودش همراه دو تا از همراهان همسفر سوار میشوند و تخته گاز می روند!

موقع بیرون رفتن ماشین از محوطه ی ویلا صندوق عقب باز و شازده که با شیطنت دست تکان می داده توجه خواهرجان را جلب می کند!

با احتمال اینکه همسرش خبر ندارد تماس می گیرد و آمار امیرحسین خان را می دهد  که حواسش باشد!

*

ساعت 12.30 - پمپ بنزین

شوهرخواهر عزیز جهت گوشمالی دادن به آقا زاده در صندوق عقب را باز می کند و ضمن تذکر اینکه چه کار بدی کرده است که بی هماهنگی آن هم در صندوق عقب سوار شده جهت تنبیه در صندوق را دوباره میبند که حالی گرفته باشد!

این گپ و گفت و دوباره بستن در صندوق و احتمالا تقلای امیرحسین برای بیرون آمدن از چشم مامور پمپ بنزین دور نمی ماند و لطف می کند و گزارش یک آدم ربایی در روز روشن را به پلیس همیشه در صحنه می دهد ....

*

ساعت نمیدونم چند! - در راه برگشت

پلیس چراغ زنان ماشین را خفت می کند و مدارک ماشین و کارت شناسایی می خواهد و می گوید در صندوق را باز کنید!!!

وقتی این آدمهای از همه جا بیخبر علت را می پرسند تفهیم اتهام می شوند که به جرم آدم ربایی دستگیرند و باید همراه پلیس بروند!

در صندوق را میزنند و قهرمان قصه بیرون می آید و در جواب پلیس که میپرسد:"این آقا چه نسبتی باهات داره؟" می گوید : "بابامه!" ...

ولی خب احتمالا پلیس فکر میکند که آدم رباها تهدیدش کرده اند که اگر حرف بزند دیگر رنگ خانواده را نمی بیند!!(به گمانم پلیس ها هم زیاد فیلم پلیسی می بینند!!)

...

ماجرا با درگیری لفظی با پلیس ادامه پیدا می کند!

با زبان خوش یا نا خوشش را نمی دانم ولی نهایتا پلیس وظیفه شناس بی خیال دستبند و کلانتری و احتمالا بازداشت می شود !

در این فاصله شاهکار قصه هم فکر میکنم برای اولین بار چک آبداری از جانب پدر نوش جان می کنند که احتمال خل تر از این شدن، کاهش پیدا کند!

حالا خوشمزه اینجاست که آقایان به خیال اینکه همه ی ماجرا زیر سر خانمهاست با توپ پر به خانه بر می گردند و با اخم و تخم فراوان می فرمایند:"نگفتین ما یهو توی یه پیچ بریم ته دره و خودمون رو از ماشین پرت کنیم بیرون و نجات پیدا کنیم و این بچه ..."

این دیوار های همیشه کوتاه هم قسم و آیه ردیف می کنند که ما به محض اطلاع خبرتان کردیم و ...

تیزالدوله در حضور پدرش حسابی ابراز ندامت می کند و 5 دقیقه یکبار با جمله ی "مامان نمیدونید چقدر بد بود!" آتش پدر را خاموش می کرده اما به محض تنها شدن ضمن بروز هیجان و ذوق و شوقش نطق می نماید که: " مامان جاتون خالی بود!خیــــــــلی با حال بود!حیف که گوشی باهام نبود فیلم بگیرم!کاش زودتر برم مدرسه برا دوستام تعریف کنم!خیـــــلی چسبید! "

بــــــله!چنین خواهر زاده ای دارم من!

 

نوشته شده در جمعه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٥:٠٢ ‎ب.ظ توسط فاطمه اورجینال نظرات ()

اینکه پست جدید نمیرم یعنی که اتفاق خاصی نیفتاده!

در هفته 3تا کلاس میرم و بقیه وقتم هم تو خونه با کتاب و فیلم و موزیک میگذره!

و اساسا از نظر من زندگی یعنی همین!کنارش یه کار پاره وقت دو روز در هفته ای هم داشته باشی دیگه نورعلی نوره!حقوقشم اصلا مهم نیست!

چند وقت پیش مدیر یه مدرسه درست درمون  با کلی تحویل بازار بهم پیشنهاد کار داد که دو روز درهفته برم کامپیوتر تدریس کنم اما یهو جوگیر شدم و کلاس گذاشتم گفتم راهتون بهم دوره و نمیام!!!الان مثل چی پشیمونم!!!

کماااااکان با مامان برسر اینکه من هر بار به بهانه ای در جمع دوستاش حاضر نمیشم درگیرم!میره ومیاد میگه برات افت داره با من بری جایی؟! هرچی هم میگم مادرمن ربطی به این حرفها نداره گوشش بدهکار نیست!اصل قصه اینه که وقتی میرم بینشون پسرهای عزب فک و فامیل رو یادشون میاد و تو فاز بعدی موقع دک کردن اینها درگیریمون 10برابر میشه و من واااااقعا دیگه کشش فیلم بازی کردن و مچل کردن ملت رو ندارم!تا یه جایی برام سرگرمی بود اما الان همراه با وزش عذاب وجدان و بارش پراکنده اعصاب خردی های فصلی شده!اینه که ترجیح میدم بگم کلــــی برای کلاس داستان نویسی تکلیف انجام نداده دارم و بهانه بتراشم...هرچند که ذره ای از تکالیف کذا انجام نشه و بشینم پای تلفن با مرضیه قصه ی حسین کرد بگیم و زمین و زمان رو بررسی روانشناسانه کنیم!

عروس صغیر خانواده باز سرناسازگاری گذاشتن و اینبار مامی برخلاف همیشه شاکیه در حد علی دایی!

توقع حضرت علیه بر سر اینه که چرا وقتی قرار بیرون رفتن با ما رو به علت فوت ناگهانی دوست ددی دو روز قبل کنسل کردید به شخص من زنگ نزدید عذر خواهی کنید!!!مدیونتون باشم اگر ذره ای در مطرح کردن موضوع جنگهای جهانی چهارم خواهر شوهر بازی درآورده باشم!

به مدت یک هفته است که درشمال به سر میبرن و از ماهم دعوت جدی بعمل اومد که حضور بهم رسانیم ولی خب به علت خاطره ی خوش آخرین سفر مشترک و اخم و تخم های اخیرشون مامی پیشنهاد رو رد کرد!پس از بازگشت ملوکانه و مذاکرات جدی مامی با ایشون بعد از 13 سال اخبار تکمیلی اعلام خواهد شد!(خواستم پی مراسم نخود خورون نازنین رو بگیرم وگرنه منو چه به این حرفا!نیشخند)

یه چیز بیربط دیگه!

چرا بعضیا فکر میکنن اگر تو 20 دقیقه مکالمه ی تلفنی 25 دقیقه شو درمورد گرونی و امنیت و گشت ارشاد و اینا حرف نزنن مدیون مخابرات میشن؟!اینکه این حرفا به طرفی که اونوره خطه چه ربطی داره و هر حرفی یه جا و موقعیتی داره و اینا هم که کلا کشکه!!!این غر زدنهای بیش از حده که باعث میشه رغبت نکنم به بعضیا حتی زنگ بزنم...دیدار حضوری پیش کش!

هرلحظه خواب آلودگیم داره بیشتر میشه و بیشتر چرت و پرت میگم!

مجبورم پست برم...میفهمید؟مجبور!

نوشته شده در چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ توسط فاطمه اورجینال نظرات ()

بذارید قبل از هر حرفی کلی بهتون پز کتابهایی که خریدم رو بدم که همه شو چیدم دورم و هی ذوق میکنم اسم نویسنده هاشو میبینم!

*-*

توی چند روزی که گذشت دیدارهایی برام تازه شد که یه دنیا شارژم کرد...

اولیش قرار خیلی خیلی کوتاهم با هستی بود که ازبین 365روز سال دقیــــقا روزی اومد تهران که من هیچ رقمه قدرت جم خوردن نداشتم و همون نیم ساعت سه ربعی که رفتم پیشش شونصدنفر ازم پرسیدن خانم فلانی کجا میرید؟چرامیرید؟چرا انقدر برگشتتون طول کشید؟آقای چندش هم که صاف کرد بس که گفت برسونمتون و منم بیام!!!سبزبرای یکی دونفرهم درحضور هستی جان خالی بستم(خدایا ببخش!مجبور بودم میفهمی؟مجبور!) و خلاصه آخرش هم تلفن زدن که رئیس میگه این خانم فلانی رو بگید بیاد! وقتی هم برگشتم ناچارشدم سوغاتی خوشمزه ای که خواهری آورده بود رو باز کنم و رشوه بدم و بگم رفته بودم براتون آذوقه بیارم!


دیدن هستی همیشه کوتاه بوده...اولین بار که همدیگرو دیدیم درحد یه سلام علیک و تبادل کتاب بود...اون موقع هنوز باهم خیلی صمیمی نبودیم و کلی رودربایستی و این صحبتا ! دفعات بعد هربار تعارفمون باهم کمتر شده تااین بار که زیر یه بارون بهاری توی پارک نشستیم و از چیزهایی که نمیشه جای دیگه گفت حرف زدیم و آخرش هم باز همون حسرت همیشگی که: چی میشد اگر ما نزدیک هم بودیم!

هستی جان!

کاش یه موقعیت بهتر اومده بودی ... ببخش که کم بودم!که نتونستم خوب پذیرایی کنم!که هوای شهرمون از دود و دم اشباع بود و بچه سوسول ها رو اذیت کرد!چشمک
بــــــی اندازه برام عزیزی!

*-*

اگر دیروز توی متروی دروازه دولت دونفر رو دیدید که پریدن بغل هم و جیغ و ذوق و ماچ و بوسه باید به عرضتون برسونم احتمالا یه بشری بعداز مدتها یکی از معلم های دبستانش رو دیده و دوتایی از ذوق دیدن هم ازخود بیخود شدن!!!

خانم سین تنها کسی بود که اون روزها من در مقابلش "خودم" بودم!تصویری که ایشون از فاطمه ی سال 74-79 داره یه عالمه با بقیه معلم های دبستانم فرق داره!اینو چند سال پیش که  برای اولین بار بعد از اون سالها به مدرسه سر زدم فهمیدم!من در خاطره ی بقیه ی معلم هام دختر آروم و ساکت و مودبی بودم که همیشه اتو کشیده بود و بعضی هاشون هنوز هم مامانم رو به یاد داشتن و از شباهت منو مامان حرف میزدن... و همین من برای خانم سین دخترک شرو شیطون و زبون درازی بودم که از سربه سرگذاشتنم عشق میکرده و هنوزهم یادشه که وادارم کرد موهای بلندم رو کوتاه کنم چون سرکلاس برای بچه ها حواس نذاشته بود!وقتی حال داداش دومیم رو پرسید و گفت:هنوزهم باهم کلکل دارید؟ پرتم کرد به روزهایی که خان داداش ما مجرد بود و مو به سرش نذاشته بودم بس که گند میزدم توی دفتر دستک و جزوه هاش و برگه های شرکتشون که سربرگ خورده بود و توی هفت تا سوراخ قایم میکرد تا بنده سفیدی فریبنده ی کاغذهاش گولم نزنه و به نقش نگارهای هنریم منقششون نکنم!!

برای من که خاطرات کمی از کودکیم دارم این تلنگرها خیلــــــی لذت بخشه...

*-*

دقت کردید؟آدم گاهی با بعضی ها در ظاهر و حتی اعتقادات فرسنگها اختلاف داره و به نظر میرسه باهیچ نوع چسب راضی و ناراضی ای نمیشه اینا رو به هم چسبوند اما قلبا حس قرابت عجیبی باهاشون داره!وقتی همدیگرو میبینن مدت زمانی که طول میکشه تا از بغل هم بیان بیرون ثابت میکنه خیلی چیزها به ظاهر نیست و خیلی وقتها دل روی منطق رو کم میکنه!هم کلاسی های دانشگاه من از اون دسته آدمان...بچه های مهربون و باظرفیتی که توی اون 4سال برخلاف خیلی ها هیچ حرف سردی بینمون رد و بدل نشد...
لحظه های خیلی خیلی خوبی رو دیروز کنارشون داشتم...حتی اگر وسط چمن های خیس نمایشگاه کتاب با هم هایدای بی مزه خورده باشیم!حتی اگر یه نفر بینمون با خودش سه هیچ بوده باشه!

همه ی اینا رو گفتم که بگم من این چند روز عجیب شارژم!لبخند

نوشته شده در چهارشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ توسط فاطمه اورجینال نظرات ()

چند وقت پیش داشتم فکر میکردم50سال دیگه هرکدوممون کجاییم؟

این متن رو نصفه و نیمه نوشتم اما برای انتشارش دو دل بود...نگران این بودم که بعضیا شوخی رو برنتابن!(جان من فعل رو داشتید؟!)اما دیشب هستی شیرم کرد و امروز دل رو زدم به دریا!اگر جایی با کسی زیادی دختر خاله شدم دیگه شدم دیگه!به دل نگیرهچشمک

.

.

50سال دیگه یلدا شمال یه هتل بزرررگ زده و وقتی بهش میگن چی شد که انقدر موفق شدی؟ میگه من از مهمون داری های وقت و بی وقت شروع کردم!زبان

هستی کماکان داره قصه شو مینویسه و هرکی ازش میپرسه آخرش چی میشه هم چنان میگه صبوری کن عزیزم!نیشخند

تا اون موقع نلی شده قد پلنگ و کرال از ترس همسایه ها انقدر خونه عوض کرده که سر از جنگلهای گیلان درآورده و به این وسیله طلسم سفر شمالشون شکسته شده!...اون موقع دیگه احتمالا گلابی میخرن کیلویی 12میلیون!(این گلابیه ماجرایی شده تو خانواده ی ماخنده) ولی مرجان معرفت داشته باش اون موقع هم از راههای سورپرایز کردن بادوم برامون بنویسنیشخند

شادی بازنشست شده و پرنیا با موهای سفید و چین و چروک هم چنان درنقش یک مانکن همیشه در صحنه برای خریدهای جدید مامانش شوی لباس میذاره و توی عکسها حضور فعال دارهزبان

سمانه داره قصه ی نتیجه ی سعیده98425 رو مینویسه و طبق یک عادت 50ساله درست تو اوج داستان همه رو میذاره تو خماری و میره ماه رمضون سال بعد میاد!

زهرا و پم پم هنوزهم دارن باهم خاله بازی میکنن و عکس بچه هاشونو از سایت های پیش بینی قیافه ی بچه از روی چهره ی پدر و مادر میگیرن و بهش میخندن!نیشخند

50سال دیگه سحر رسیده به تست مدیکال و دیگه آخرهای راه مهاجرته!موهاش هم در اومده !سحر! ما که هیچ وقت عروسی جودی و بابا لنگ دراز تو کارتونش ندیدیم تو دعوتمون کن بلکه عروسی سحر و بابا لنگ دراز رو ببینیم!زبان

اوتادی 50 سال دیگه کچل تر و چاق تر و بد اخلاق تر از امروزئهنیشخند خونه ی ولنجک رو با درب کنترلی خریده و یه طبقه اش هم داده به ما! ما و خانومش اونجاییم و خودش رفته تو دل کوه یه غار خریده!بالاخره تو اون سن و سال هر روز هر روز کوه رفتن کار حضرت فیله که خب آقا محمد قصه ی ما فیل نیست!!(حیف !حیف که نمیتونه اینجا کامنت بذاره وگرنه کل کل با این دادا بد جور میچسبه!نیشخند)

مریم یادگار اون موقع جای گو*گوش رو گرفته و سی دی های قاچاقش به عنوان یه خواننده های اونور آبی به شدت پر فروش شده!ما هم ته افتخارمون اینه که از سال 90 جز فرندهای فیث بوقمون بود!نود اون موقع مثل سال 42 الانه!

کاسکوی گیسو میره مدرسه...مهندس دنبال مجوز نمایشگاه هنرهای تجسمی18+شه ...

نازنین دیگه خودش نوه دار شده و یه مدت هم به خاطر تولد نوه هاش کلاس میذاره و مارو تحویل نمیگیرهچشمک

نوزاد رو شوهر دادیم به یه کتابفروش...امتیاز وبلاگشو واگذار کرده به دخترش و خودش بعد از فرانسه و ایتالیایی و چینی و ژاپنی و اسپانیایی و پرتقالی... داره روی آموزش زبان مردم گینه ویسائو فکر میکنه...زبان

باران هم تا 50سال دیگه رکورد سابقه ی زندگی در نصف شهرهای دنیا رو زدهچشمک

قندک بانو اون موقع دوجین بچه و نوه داره!از اوناست که روز تولد 120سالگیش به خودش کیک نمیرسه بس که تراکم بالاست...

شکل و شمایل وبلاگ نویسی هم تا اون موقع فرق کرده...احتمالا همین که به چیزی فکر کنی خودش خود به خود تایپ میشه ... با یه چشمک میتونی از هرچیزی عکس بندازی و آپلودش کنی! و احتمالا تنها چیزی که تغییر نکرده باقی میمونه سرعت نته و مسیر اون کشتی معروف!

شما چی؟فکر میکنید 50سال دیگه درچه حالیم؟!خیال باطل

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ توسط فاطمه اورجینال نظرات ()

مادر بزرگم کمی تا قسمتی نا خوش احواله و دو روزه که رضایت داده بیاد خونه ی ما...

به شدت حساس و توقعیه و ما همه جوره حواسمون هست که چیزی ناراحتش نکنه و بابام بیشتراز همه مون هواشو داره که احساس معذب بودن نکنه...

منم هر از گاهی این قلعه ی استحفاظیه مو ترک میکنم و میرم پیشش میشینم و باهم گپ میزنیم و آمار یک ساله ی فک و فامیل و در و همسایه میاد دستم!الان میفهمم چرا هر اتفاقی که میفته مامانم میگه من میدونستم!عزیز اسوشیتدپرس از شِــــیر کردن هیچ خبری دریغ نمیکنه!

برام از جهیزیه خاله ام و جشن عقد مامانم میگه تااااا اختلاف پسر خاله مو زنش و آمار دقیــــق دوست پسرهای اینترنشنال و رنگ به رنگ دختر خاله ام و مرحله به مرحله ی شوهر دادن دختر همسایه بغلیشون!

این مادر بزرگها بهتـــــــرین قصه گوهای عالمن حتی اگر یه آلزایمر مختصر داشته باشن و ظرف نیم ساعت یه ماجرا رو 5بار از اول تعریف کنن!!!

حتی اگر اسمها رو جابه جا بگن و وسط ماجرای مربوط به خاله دومی یهو اسم خاله اولی رو بیارن و تو بمونی الان این چه ربطی به قصه ی اون داشت و چند جمله صبر کنی تا دوزاریت بیفته از این منظور همون اون بوده!!

یا اینکه عدد رقمها رو اشتباه کنن و 3 میلیون رو بگن 3000تومن و وقتی میگن 3تومن به فلانی عیدی دادم مامان از تو آشپزخونه بگه:مامااااان!30 تومن!نه 3 تومن!!! و عزیزخانوم بگه:چــِمدونم مادر!حواس ندارم که!!

گاهی بین حرفاش با خودم میگم این پیرزن با چشمای میشی و صورت گرد و سفید وقتی هم سن و سال من بوده چقدر از من خوشگلتر بوده و سعی میکنم بین چین و چروک صورتش قیافه ی 86سالگی خودمو پیدا کنم...

حوصله اش برای تعریف کردن از حال جسمیش و حرفهای آقای دکتر در مورد دارویی که دکتر قبلی اشتباه تجویز کرده و نزدیک بوده کار دستش بده و میخواستن بستریش کنن اما مرکز قلب تخت خالی نداشته و همه ی اتفاقات قبل و بعدش انقدر زیاده که حتی در جواب"عزیز جون بهترید؟" علی 2.5ساله ی داداشم هم پای تلفن همه شو تعریف میکنه و من حسرت اینهمه حوصله رو میخورم که به عنوان نوه اش حس حرف زدن و توضیح دادن بیشتر از 4تا جمله رو ندارم!!!

این درراستای همون از نسل روغن نباتی بودنه یا دلیلش اینه که ما مهم ترین حرفهای زندگیمونو نگفتیم،تایپ کردیم؟!

نوشته شده در چهارشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ توسط فاطمه اورجینال نظرات ()

امروز کودکان هم می دانند که مهدیه اسم مکان است و فاطمیه اسم زمان...

من اما منتظر روزی می مانم که مهدیه اسم زمان شود و فاطمیه اسم مکان!

 

خانوم!

... ... ... .

نوشته شده در سه‌شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ توسط فاطمه اورجینال نظرات ()

امروز اینجا بدون من رو دیدم و چون مدتیه عین آهنربا جذب آدمهای بدبخت و بیچاره میشم این فیلم رو دوست داشتم...

دیروز با زهرا یه خانومه رو تو اتوبوس دیدیم که به نظر میومد راحت 50سالش باشه... داشت به یکی دیگه میگفت که شوهر35ساله اش مریضه!منم که بنا به خاصیت بالا میخ شده بودم روشون! اون یکی گفت:35 سال؟!!!مگه خودت چند سالته؟گفت:32!!!!!مات و مبهوت انقدر نگاهش کردم که اتوبوس توی ایستگاه نگه داشت و خانومه چادرش رو به دندونش گرفت و چرخ خریدش رو دنبال خودش کشید و پیاده شد و با قدمهای نه چندان متعادل  از خیابون رد شد...اشکهام مردونگی کردن که راه گونه هامو پیش نگرفتن!

لازمه بگم در حال حاضر چرا انقدر رو مود دپرشنم یا واضحه؟!اگر واضح نیست اضافه کنم که اخلاقم هم یه چیزی درحد هاپو کوماره!!!

نوشته شده در دوشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۸:٢٦ ‎ب.ظ توسط فاطمه اورجینال نظرات ()


Design By : Pichak